تبليغاتX
Ya Mahdi یا اباصالح المهدی - عج -
این روزها بهار و هوای اردیبهشتی

همه جا را با عطر بهشتی گل ها آشنا کرده

الا شهر ما را که "نه گلی دارد و نه درختی " !

نه فضایی برای سرودن !

نه هوایی برای تنفس !

***

خداوندا !

 جواب این همه کوتاهی را چه کسی  خواهد داد ؟!

آز آن همه درخت و باغ "انار " فقط  خاطره و از آن همه سبزینگی

فقط سیاهی  "ساختمان " ها به جا مانده است !

افسوس !

از این خواب گران  . .. افسوس !

***

******

+ نوشته شده توسط سید علی اصغر موسوی -سعا- در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 0:38 |
عکس خورشید در این آینه زندانی نیست هر چه گفتیم ، بگو ، صحبت حیرانی ، نیست ! تو در آن برزخ گیسو ، به سیاهی خرسند من به دنبال سحرگاه ، که زندانی نیست نقطه چین است جواب سخنم ، این آژنگ از همان جنس که پیوسته ، نمی دانی ،نیست ! پیری حوصله را ، فصل سکوتت آورد جنگ دیوار ودر اینجا ، به غزل خوانی نیست وقت تنگ است و فراسو ، خطری بی پایان ترس این قافله از برف زمستانی نیست ! سرمه ی خواب ، مبین چشم به یلدا دارد صبح ، در پنجره خمیازه ی پنهانی نیست ! با الفبا ، سخن عشق ، میاموز به من آخر این پیر ، همان طفل دبستانی ، نیست ! *((سر زلف تو نباشد ، سر زلفی دیگر از برای دل ما ، قحط پریشانی نیست)) *= بیت از صائب تبریزی قم- 25/2/1380
+ نوشته شده توسط سید علی اصغر موسوی -سعا- در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 5:45 |

نمایش

*** 

پرده بالا می رود   ،   من هستم و یک آینه

رو به رویش می روم  ،  از آینه رد می شوم

 

مثل یک رنگین کمان   ، آکنده از تصویر ها

من یکی هستم ، ولی تکثیری از صد می شوم

                  

 ***

پرده  بالا   می رود  ،  من هستم  و  آیینه ای

قصدم  از  تکرار،   تنها  لحظه ای  تمرین  نبود

 

نور   فانوسی  مرا  آورد  ،  تا  این  سوی شهر

دیده بودم سال ها ، این دور و بر ، پرچین نبود !

                     

***

می شود  بی  واهمه از بوسه  با آیینه گفت؟!

مثل  برق  سرخ  شادی ها  که  بر  لب می رود

 

می شود با شبنمی از جنس غم ، همسایه شد ؟!

شبنمی عارف ، که عاشق بر سپیده می شود !

                    

 ***

فکر می کردم که روزی می شود از عشق گفت

با  کسانی   که  فقط   ،   اهل  مدار ا   نیستند !

 

 هر  کجا  هستند  ،  مثل بیت های  یک غزل

خالی از :" تصویر  و  آهنگ و تماشا :" ،   نیستند

                     

  ***

فکر می کردم ، ولی هر کجا که رفتم سنگ بود !

سنگ بود و سنگ   ،   پاهایم فقط تاول زدند

 

کودکی  بودم  پر از تشویش   آموزش  ،  ولی

بی تر حم  ،  زنگ آخر  را  ،  همان ، اول زدند

                             

 ****

پرده  بالا  می رود  ،  من  هستم  و یک آینه

رو  به  رویم  یک  نفر  انگار  از   من  پیر تر

 

می کشد  دست مرا  با  دست نیرومند  خود

سمت دنیایی از این بیغوله هم ، دلگیر تر !

 

+ نوشته شده توسط سید علی اصغر موسوی -سعا- در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385 و ساعت 3:59 |